ایستگاه خلوتی بود برای پیاده شدن, او رفت بود من در انتظارقطار بعدی روی صندلی نشسته بودم, سکوت را تنها صدای پیام های بازرگانی می شکست که از نمایشگرهای ایستگاه پخش می شد!
خسته بودم, خسته وبا این خستگی حالی نمی ماند که نگاه بگردانم و چهره ی زنی را نظاره کنم که آرام وبا تردید به من نزدیک می شد زمانی دیدمش که نشست روی صندلی بغل دستی, عجیب بود که با این هم جای خالی صاف آمد و کنار من نشست!ساکت بود اما با آن نگاه تیز وجستجوگر.....!
صدا که از گلویش خارج شد من نیز سر بر گرداندم به سمت صورت صاحب صدا صورتی سبزه گون داشت نه رنگ پوستش به قهوه ای تیره بیشتر نزدیک بود مثل رنگ پوست آفتاب خورده یک پسر بچه پاپتی که همه بعد از ظهرهای تابستان را توی کوچه ها ویلان است!
چین روی صورتش زیاد بود و اگر به رنگ تند بلوند موها توجه نمی کردی زنی را می دیدی که حداقل 56 بهار از زندگی را طی کرده وآن روسری رنگ رنگ و مانتوی سفید و موهای رنگ کرده چیزی از این کهولت نمی کاست: « می بینید چه روزگاری شده, کیفم را زنده موبایل, دسته چک, کیف پول و همه کارت های شناسایی ام داخل آن بود, خدا را شکر توانستم به بانکم اطلاع بدهم وگرنه خدا می دانست چه میکردند. « چشمم افتاد به آستین مانتوی سفید که بد جور نخ کش شده بود نگاهم را که دید ادامه داد:« تا آمدم به خودم بخنبم کیف را با تیغ برید و در رفت می بینی مانتو چه جور از بین رفته! آمدم دو تا شال بخرم, دار وندارم را زدند حالا باید این همه را پیاده گز کنم آن هم با این سر درد! »
سرش را به زیر انداخت و ادامه داد: « میروم, میروم, دیگر باید چه کنم؟»
مخاطب شناس خوبی بود نمی دانم چرا گفتم خب چقدرلازم دارید توقع نداشتم بگوید 4 هزار تومن بس است تا در بست بگیرد و چشم هایش برق زد
داخل کیف پول یکی مثل من پیدا شدن 5 هزار تومان یک معجزه بود و این بانو درست در روز معجزه به من بر خورده بود!
دو تا اسکناس در آوردم و گذاشتم کنارش ....«نه جان شما نمیشود ,پس اجازه دهید شماره تلفن محل کارم را بدهم کارمندم! »
_.....: «لازم نیس خانم شما هم به یکی دیگر کمک کنید! »
_....: «این خوبه ممنون! »
قیقاج صدای کشیده شدن ترمز مترو که آمد من به سوی قطار رفتم واو بی توجه به رفتن من همان جا نشست!
********
دلم می خواست بدانم پس از دور شدن من از کنارش چقدر به سادپی یک دختر خندیده بود, معلوم بود که حرف وقصه برای گفتن زیاد دارد .....!
کاش این قطار لعنتی دیر تر میرسید تا زن باز هم حرف بزند و من را که از شنیدن حرف های راست ودروغش قصه می بافتم به سوژه ی دیگری مهمان می کرد,اما همیشه زود دیر میشود!