تبليغاتX
اتاقی از آن خود
اتاقی از آن خود
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  تا اول مهر وقت بدید     شنبه بیست و چهارم شهریور 1386-12:24-الهام اسرافیلی  
سلام به همه اونایی که عادت کردن این اتاق رو صبح های شنبه آپ شده ببینن٬ این سری خلف وعده شد شرمنده!

به خاطر یه مشکل شخصی نمی تونم تا اول مهر ماه آپ کنم . اما اول مهر با پست یار دبستانی به روز خواهم بود٬ دورباره از همتون معذرت میخوام!

 


لینک به نوشته  |   
 
  فاصله روزها و بازی فاصله ها     شنبه هفدهم شهریور 1386-10:39-الهام اسرافیلی  

 

 

مثل همه روزها، مثل همه صبح ها، 11 شهریور نیز به مروراخبار روی صفحات خبرگزاری ها پرداختم و با دیدن گزارشی تحت عنوان« استان زنجان، جایی که در آن محرومیت رنگ می بازد» برروی صفحه خبرگزاری فارس در استان زنجان دلم میخواهد دوباره از آنچه که هر روز در این شهر شاهد جریان داشتنش هستم بنویسم!

راستش را بخواهید نمی دانم در این 3 ماه دوری ناخواسته ام از فعالیت مستقیم مطبوعاتی چه معجزه ای رخ داده که محرومیت چهره مان از میان رفته است!

آرشیو شماره های سال 85 روزنامه مان را ورق میزنم، یعنی درمدت این 3 ماه همه این گرفتاری ها تمام شده ! چه روزهای پربرکتی براین مردم گذشته است  و گویا ما بی خبر از همه جاییم در این سرزمین!

اما راستش را که بخواهد هنوز نمی بینم بساطی از بساط دست فروشان چهارراه انقلاب شهر زنجان کم شده باشد دروازه ارک هنوز هم پراز مردان کارگری است که منتظر تا عصر می مانند تا کسی بیاید و کاری به آنها بسپارد هنوز هم پدران زیادی در این روزها توان خرید دفتر و کتاب بچه هاشان را ندارند و مادرها هنوز هم برای بیچیزی پدرها در نهان اشک می ریزند!

 هنوز هم خاطره جمع شدن مردان وزنان در برابر تشکل غیر دولتی در اسلام آباد برایمان زنده است که در هوای موزی وسرد اسفند ماه برای دریافت یک بن ۱۸ هزار و۵۰۰ تومانی مخصوص خانواده های تحت پوشش بهزیستی در برابر آن دو روز به انتظار ماندند و هیچ توضیحی قانع شان نکرد که این وام تنها به خانواده ها و افراد تحت پوشش اختصاص می یابد. یادم هست آن روز ها نوشتم: « عمق فاجعه ديروز از چشمهاي يك حادثه بيرون مي‌زد، از چشمهاي خشمگين روشني كه سعي مي‌كرد به جاي اشك خشم بتراود و غم فروخورده را در خود ببلعد، چهار تا بچه قد و نيم‌قد را ول كرده و دو روز در برابر ساختمان آجري ايستاده بود زيرباران، توي سرما، با كت كهنه‌اي كه ساييدگي لبه‌هاي آستين آن حتي از زير چادر مشكي رنگ و رو باخته هم پيدا بود.

شايد ناراحتي و دردش امان نمي‌داد كه تنها به كلام حرف بزند با اداي هر جمله دستها چند بار تكان مي‌خورد، چادرش را جلوي صورتش مي‌كشيد، زنهاي ديگر را به سكوت وامي‌داشت كه حداقل يك جا بتواند حرفش را بزند، شايد اين بار كسي پيدا شود كه بشنود!»

یادم هست آن روزها زنان زیادی را دیدم که غم نداری همسرانشان دردی بود در چشمانشان٬ مردان زیادی را دیدم که از شرمساری دستان خالی بی نانشان ترجیح داده بودند برابرساختمان آجر نمای آن تشکل بمانند تا حداقل چشمهایشان در چشم دخترکان معصوم وپسرکان بازی گوششان نیفتد که عید نزدیک است وآنها هم لباس نو می خواهند!

حالا حق باشماست دوست عزیز تمام مشکلات این استان٬ تمام محرومیت ها در این استان رنگ می بازد٬ حق باشماست حتما! 


لینک به نوشته  |   
 
  زنی در میان صندلی های خالی     شنبه دهم شهریور 1386-11:37-الهام اسرافیلی  

 

 

ایستگاه خلوتی بود برای پیاده شدن, او رفت بود من در انتظارقطار بعدی روی صندلی نشسته بودم, سکوت را تنها صدای پیام های بازرگانی می شکست که از نمایشگرهای ایستگاه پخش می شد!

خسته بودم, خسته وبا این خستگی حالی نمی ماند که نگاه بگردانم و چهره ی زنی را نظاره کنم که آرام وبا تردید به  من نزدیک می شد زمانی دیدمش که نشست روی صندلی بغل دستی, عجیب بود که با این هم جای خالی صاف آمد و کنار من نشست!ساکت بود اما با آن نگاه تیز وجستجوگر.....!

صدا که از گلویش خارج شد من نیز سر بر گرداندم به سمت صورت صاحب صدا صورتی سبزه گون داشت نه رنگ پوستش به  قهوه ای تیره بیشتر نزدیک بود مثل رنگ پوست آفتاب خورده یک پسر بچه پاپتی که همه بعد از ظهرهای تابستان را توی کوچه ها ویلان است!

 چین روی صورتش زیاد بود و اگر به رنگ تند بلوند موها توجه نمی کردی زنی را می دیدی که حداقل 56 بهار از زندگی را طی کرده وآن روسری رنگ رنگ و مانتوی سفید و موهای رنگ کرده چیزی از این کهولت نمی کاست: « می بینید چه روزگاری شده, کیفم را زنده موبایل,  دسته چک,  کیف پول و همه کارت های شناسایی ام داخل آن بود,  خدا را شکر توانستم به بانکم اطلاع بدهم وگرنه خدا می دانست چه میکردند. « چشمم افتاد به آستین مانتوی سفید که بد جور نخ کش شده بود نگاهم را که دید ادامه داد:« تا آمدم به خودم بخنبم کیف را با تیغ برید و در رفت می بینی مانتو چه جور از بین رفته! آمدم دو تا شال بخرم, دار وندارم را زدند حالا باید این همه را پیاده گز کنم آن هم با این سر درد! »

سرش را به زیر انداخت و ادامه داد: « میروم,  میروم, دیگر باید چه کنم؟»

مخاطب شناس خوبی بود نمی دانم چرا گفتم خب چقدرلازم دارید توقع نداشتم بگوید 4 هزار تومن بس است تا در بست بگیرد و چشم هایش برق زد

داخل کیف پول یکی مثل من پیدا شدن 5 هزار تومان یک معجزه بود و این بانو درست در روز معجزه به من بر خورده بود!

دو تا اسکناس در آوردم و گذاشتم کنارش ....«نه جان شما نمیشود ,پس اجازه دهید شماره تلفن محل کارم را بدهم کارمندم! »

_.....: «لازم نیس خانم شما هم به یکی دیگر کمک کنید! »

_....: «این خوبه ممنون! »

قیقاج صدای کشیده شدن ترمز مترو که آمد من به سوی قطار رفتم واو بی توجه به رفتن من همان جا نشست!

********

دلم می خواست بدانم پس از دور شدن من از کنارش چقدر به سادپی یک دختر خندیده بود, معلوم بود که حرف وقصه برای گفتن زیاد دارد .....!

کاش این قطار لعنتی دیر تر میرسید تا زن باز هم حرف بزند و من را که از شنیدن حرف های راست ودروغش قصه می بافتم به سوژه ی دیگری مهمان می کرد,اما همیشه زود دیر میشود!

 


لینک به نوشته  |   
 
  نان ‘صبح‘زندگی     پنجشنبه یکم شهریور 1386-10:29-الهام اسرافیلی  

صبح است,  صبح و بوی نان تازه می آمد از نانوایی سر کوچه! رایحه اش آنقدر قوی است که سر برگردانم و به صف کوتاه جلوی نانوایی نگاه کنم اینجا مردم خیلی حوصله ندارند که صبح ها نان تازه بخورند واین عطر برایشان خاطره کودکی است و برای من خاطر دوست داشتنی خانه مان!

چند روزی میهمان خانه خواهر هستم وحالا برای کاری صبح کله سحر از خانه می زنم بیرون, برای صبحانه نان را از فریزر در آورده و گرم کردم,حالا اینجا این رایحه آشنا دلم را می براند!

از چند قدم آنطرف تر صدای ساز و دهل می آید و مردمی که راهی ایستگاه مترو هستند بی توجه از کنار دهل زن و طبال می گذرند,من هم باید به رسم زندگی در اینجا عجله کنم, عجله میکنم تا از کنار مردان وزنان دستفروش و صدای آواز بگذرم تا دوباره نوا پاگیرم نکند به پرسیدن احوال این دو پیرمرد خموده!

همه می روند, من هم وپله ها خیلی زود پیوند می خورند به سکویی برای دور شدن!

*******

چند دقیقه ای است که دور شده ام از سکو, صدای ساز, دستفروش ها و بوی نان تازه! اینجا باد فن هوا را جا به چا می کند وبوی عطر زنانه فضای واگن های قسمت زنانه مترو را پر کرده است ناگهان صدای رسا و تا حدی خوش مرا که در خوابگردی هایم سیر میکنم به خود می آورد: <<خانم ها سفره دارم سفره زیپ دار,تا 30 تا نون توشون جا می شه برای خرید راحته, می تونید تو سفر ازش به جای سفره استفاده کنید نون تو یخچالم تازه می مونه  خانم شما می خواین؟>>

*******

پیاده می شم از خوابگردی خیال و بوی نان و صدای ساز و خاطره بانوی سفره فروش! بایدپله ها را بالا بگیرم بیایم به سمت نور توی خیابان, خیابان شلوغ !

باید من هم بروم مثل همه آنها پی زندگی, پی نان!راستی دختر بچه جلوی خروجی ایستگاه هفت تیر فال را 100 تومان می فروخت آینده چه ساده توی دستش قرار دارد خدا کند فردایش هم مثل فالش قشنگ باشد با سفره ای پرنان و عطر خوش زنانه وخانه ای گرم, مثل تابستان داغ شهر شلوغ!

لینک به نوشته  |