نمی دانم نوشتن این سه گانه چیزی را عوض می کند یا نه؟ نمی دانم کسی آنها را می خواند یا نه؟ اصلا نمی دانم چند صد میلیون از این سه گانه ها وجود دارد که می شود آنها را نوشت اما این سه پرده مرا در سه فضای متفاوت تحت تاثیر قرار داد دلم نمی خواهد ادعا کنم.....، دلم نمی خواهد ادعا کنم چشمانم باز است و می بینم که آدم های دور و برم زجر می کشند و لای چرخ دنده های زندگی استخوان خرد می کنند، من هم مثل همه چشمهایم رابسته ام تا شاید بتوانم خودم را به خواب بزنم اما نمی دانم چرا این خواب لعنتی به سراغم نمی آید باشد که خواب ابدی من را در آغوش کشد:
روز، داخلی، اتاق خواب
«داخل اتاق یک تخت خواب با تاج کوتاه ، یک میز آرایش و یک میز پاتختی کوتاه قرار دارد که روی آن قاب عکس 4 نفره گذاشته اند، نفر اول در چهارچوب در اتاق ایستاده و دومی کنار پنجره به آسمان نیمه روشن خیره شده است»
_: نمیخوای بری مدرسه داره دیر میشه ها سرویستون میره؟
_: دیروز خانم .... زنگ زده بود، پول لازم داره برا خرج مدرسه بچه هاش، دستم خالیه!
_: نمی شه از یکی دیگه کمک بگیری؟ تو که هر سال براشون یه پولی جور می کردی!
_:نه نمی شه ....!
_: ببین من هم یه مدت حقوق نگرفتم اما اگه دادن حتما یه چیزی می دم!
_: آخه فک می کنی با این پول ها چطور خانم ... باید 4 تا بچه مدرسه ای رو بزرگ کنه؟
_: آخرین دانش آموزت از این خانواده مال کی بود؟
_: اوه دخترش وقتی تو دبیرستانی بودی کلاس پنجم شاگرد من بود!حالا خیلی سال گذشته اما هنوزم اون زن بیچاره مجبوره..............!
_:خودش گفت پول لازم داره؟
_: نه نگفت خودم فهمیدم هی اومد یه چیزی بگی روش نشد حال همتون و پرسید بعدم خدا حافظی کرد!
_: آخه تو تنها چکاری از دستت بر می اد؟
_: توسل می کنم .....جور می شه ..... دل این زن خیلی پاکه ..... اما هر سال دارن زیادتر می شن......دانش آموز ها رو می گم ......از کلاسم می رن و جدید هاشون می آن اما نیازشون که هست ............!
عصر، خارجی ، داخل خودرو، پشت چراغ قرمز یک تقاطع
دخترک نزدیک شانزده سال دارد قد بلند است با صورتی کشیده اما جذاب چشمان مشکی اش را دو ابروی بلند دل نشین تر کرده، روسری سبز رنگی را محکم بسته و چادر سیاهش را گاهی به دندان می گرد تا کودک در آغوشش را جا به جا کند!
بچه 9 ماهه به نطر می رسد در سرمای یک عصر پاییزی در زنجان لباس تریکو صورتی تنش کرده اند و
روسری چیت خوشرنگ را روی سرش نامرتب بسته اند، دست ها یتپلی دارد که دایم در هواتکان می خورد و دختر که لای ماشین ها این ور و آن ور می رود گویی این دست ها کوچک سعی می کنند چیزی را در هوا بگیرند، موج خنده از این ماشین به آن ماشین صورت بچه را در می نورد، انگار این بازی کودکانه را دوست دارد!
دخترک با آن هیکل بلند وباریک همین طور به سمت ماشین هایی می رود که شیشه ها شان باز است و مردان راننده هر کدام با خنده یا نگاه معنی داری چیزی کف دستش می گذارند، خیلی ها هم اخم می کنند که برو، اصلا برو گم شو !
به ماشین ما که نزدیک می شود نگاهی به دوستم می اندازد که پشت رول نشسته یک دختر جوان، انگار دلش نمی خواهد راننده ماشین ما به دخترک چیزی ببخشد نگاهمان می کند و می گذرد!
شب ، داخلی ، سرسفره شام
«داخل یک اتاق بزرگ، سفره بلندی پهن است از ظاهر سفره چنین بر می آید که عده ای از مهمانها شامشان را خورده اند ، چند زن مشغول جمع کردن مابقی غذاهای مانده از شام هستند. »
_: راستی فطریه امسال رو بابا به کی داد ؟
_: نمی دونم به من که نمی گه اما صب تو مسجد که برا نماز رفته بودم همه هم صفی ها دادن به پیرزنی که میاد باهامون نماز!
_: مطمنی ندار بود؟
_: نمیدونم خبر زیادی ندارم اما بنده خدا بی کسه!
_: تو مدرسه ما خیلی از دانش آموزا هستن که نیاز مند ترن، به اونا بیشتر می رسه!
_: پیرزن ها ی بد بخت بیشتر مستحقن کسی نیس براشون کار کنه حداقل جوونا می تونن کاری گیر بیارن
..........
.........
........
........آخه مگه چقد فطریه بود که انقد بحث می کنیم همه نیاز دارن واکه دستمون................!