تبليغاتX
اتاقی از آن خود
اتاقی از آن خود
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  روزهای دوری     شنبه بیست و هشتم مهر 1386-11:37-الهام اسرافیلی  
 

چند روزی است دوباره نمی توانم این اتاق را نو کنم٬ رفیقی می گفت اتاق نو نشد ٬ نشد! دلت نو شود!

دل من این روزها سخت درگیر تصمیمی محکم برای برنامه کاری و زندگی است بسیار نیازمند دعا هستم ٬ خدا کمکم کند٬ نیک می دانم که این تصمیم تمام آینده ام را دگرگون می کند! روزنامه نگار بودن سخت است اما شیرین تر از آن که بتوانم دست بردارم از نوشتن سطر سطر خبری که می دانم به آنها که می خوانندش آگاهی می دهد٬ اما تقدیر هیچگاه پیدا نیست ..........

دل نوشت: این را چند روز پیش خواندم

تو را می بوسم/تمشک می چینم/و لحظه های زرد را سرخ میکنم!

زیبا بود و زیباتر از آن حس پاکی بود که پشت جمله ها معصومانه پناه گرفت بود!


لینک به نوشته  |   
 
  سه گانه درد     یکشنبه بیست و دوم مهر 1386-13:21-الهام اسرافیلی  

     نمی دانم نوشتن این سه گانه چیزی را عوض می کند یا نه؟ نمی دانم کسی آنها را می خواند یا نه؟ اصلا نمی دانم چند صد میلیون از این سه گانه ها وجود دارد که می شود آنها را نوشت اما این سه پرده مرا در سه فضای متفاوت تحت تاثیر قرار داد دلم نمی خواهد ادعا کنم.....، دلم نمی خواهد ادعا کنم چشمانم باز است و می بینم که آدم های دور و برم زجر می کشند و لای چرخ دنده های زندگی استخوان خرد می کنند، من هم مثل همه چشمهایم رابسته ام تا شاید بتوانم خودم را به خواب بزنم اما نمی دانم چرا این خواب لعنتی به سراغم نمی آید باشد که خواب ابدی من را در آغوش کشد:

 

روز، داخلی، اتاق خواب

«داخل اتاق یک تخت خواب با تاج کوتاه ، یک میز آرایش و یک میز پاتختی کوتاه قرار دارد که روی آن قاب عکس 4 نفره گذاشته اند، نفر اول در چهارچوب در اتاق ایستاده و دومی کنار پنجره به آسمان نیمه روشن خیره شده است»

_: نمیخوای بری مدرسه داره دیر میشه ها سرویستون میره؟

_: دیروز خانم .... زنگ زده بود، پول لازم داره برا خرج مدرسه بچه هاش، دستم خالیه!

_: نمی شه از یکی دیگه کمک بگیری؟ تو که هر سال براشون یه پولی جور می کردی!

_:نه نمی شه ....!

_: ببین من هم یه مدت حقوق نگرفتم اما اگه دادن حتما یه چیزی می دم!

_: آخه فک می کنی با این پول ها چطور خانم ... باید 4 تا بچه مدرسه ای رو بزرگ کنه؟

_: آخرین دانش آموزت از این خانواده مال کی بود؟

_: اوه دخترش وقتی تو دبیرستانی بودی کلاس پنجم شاگرد من بود!حالا خیلی سال گذشته اما هنوزم اون زن بیچاره مجبوره..............!

_:خودش گفت پول لازم داره؟

_: نه نگفت خودم فهمیدم هی اومد یه چیزی بگی روش نشد حال همتون و پرسید بعدم خدا حافظی کرد!

_: آخه تو تنها چکاری از دستت بر می اد؟

_: توسل می کنم .....جور می شه ..... دل این زن خیلی پاکه ..... اما هر سال دارن زیادتر می شن......دانش آموز ها رو می گم ......از کلاسم می رن و جدید هاشون می آن اما نیازشون که هست ............!

 

عصر، خارجی ، داخل خودرو، پشت چراغ قرمز یک تقاطع

دخترک نزدیک شانزده سال دارد قد بلند است با صورتی کشیده اما جذاب چشمان مشکی اش را دو ابروی بلند دل نشین تر کرده،  روسری سبز رنگی را محکم بسته و چادر سیاهش را گاهی به دندان می گرد تا کودک در آغوشش را جا به جا کند!

بچه 9 ماهه به نطر می رسد در سرمای یک عصر پاییزی در زنجان لباس تریکو صورتی تنش کرده اند و

 روسری چیت خوشرنگ را روی سرش نامرتب بسته اند، دست ها یتپلی دارد که دایم در هواتکان می خورد و دختر که لای ماشین ها این ور و آن ور می  رود گویی این دست ها کوچک سعی می کنند چیزی را در هوا بگیرند، موج خنده از این ماشین به آن ماشین صورت بچه را در می نورد، انگار این بازی کودکانه را دوست دارد!

دخترک با آن هیکل بلند وباریک همین طور به سمت ماشین هایی می رود که شیشه ها شان باز است و مردان راننده هر کدام با خنده یا نگاه معنی داری چیزی کف دستش می گذارند، خیلی ها هم اخم می کنند که برو، اصلا برو گم شو !

به ماشین ما که نزدیک می شود نگاهی به دوستم می اندازد که پشت رول نشسته یک دختر جوان، انگار دلش نمی خواهد راننده ماشین ما به دخترک چیزی ببخشد نگاهمان می کند و می گذرد!

 

شب ، داخلی ، سرسفره شام

«داخل یک اتاق بزرگ، سفره بلندی پهن است از ظاهر سفره چنین بر می آید که عده ای از مهمانها شامشان را خورده اند ، چند زن مشغول جمع کردن مابقی غذاهای مانده از شام هستند. »

_: راستی فطریه امسال رو بابا به کی داد ؟

_: نمی دونم به من که نمی گه اما صب تو مسجد که برا نماز رفته بودم همه هم صفی ها دادن به پیرزنی که میاد باهامون نماز!

_: مطمنی ندار بود؟

_: نمیدونم خبر زیادی ندارم اما بنده خدا بی کسه!

_: تو مدرسه ما خیلی از دانش آموزا هستن که نیاز مند ترن، به اونا بیشتر می رسه!

_: پیرزن ها ی بد بخت بیشتر مستحقن کسی نیس براشون کار کنه حداقل جوونا می تونن کاری گیر بیارن

..........

.........

........

........آخه مگه چقد فطریه بود که انقد بحث می کنیم همه نیاز دارن واکه دستمون................!

 


لینک به نوشته  |   
 
  تیتر میخواهم................     شنبه چهاردهم مهر 1386-10:57-الهام اسرافیلی  

تیتر مثبت برسانید

 

 

 

 

     دنبال یک تیتر مثبت هستم برای گزارش های این هفته، ذهنم درگیر است باید مثبت بزنم، چه کسی گفته می شود تیتری غیر از تیتر مثبت زد،  اوضاع که مثبت است من و تو که هستیم که بخواهیم انتقاد کنیم!

   چند هفته پیش سوار تاکسی شدم بیایم تا دفتر نشریه، از رادیو تاکسی اخبار پخش می شد،  مشروح خطبه های نماز جمعه تهران!  یاد هست که خطیب جمعه آن هفته تعریف از جرم سیاسی می کرد که بزرگترین جرم سیاسی نشان دادن کاستی ها بزرگنمایی آنها و نا امید ومایوس کردن مردم است!

   نه من مجرم نیستم،  نمی خواهم بزرگترین جرم سیاسی را مرتکب شوم،  بگذار اوضاع هر جور که هست باشد می گویند ما دیدم همه چیز بر وفق مراد است، من هم می نویسم همه چیز خوب است، خوب!

   این هفته هم هفته نیروی انتظامی است شنیده ام فرمانده انتظامی استان زنجان یکی از امن ترین استان های ایران قرار است روز سه شنبه مصاحبه مطبوعاتی برگزار کند، آخرین مصاحبه مطبوعاتی که من در آن حضور داشتم بعد از نوروز 86 بود که آن موقع هم من مجرم نبودم سردار گفت در تمام شاخصه های امنیتی رشد مثبت داشتیم و من تیتر زدم «اینجا همه چیز خوب است»!

دیگر تیتر های مثبتم دارد تمام می شود آخر ذهنم چقدر باید بر خلاف دیده هایش رفتار کند خیلی وقت است دلم می خواهد شبی از شبهای پاییز راه بیفتم در خیابان های این شهر و مسیری را پیاده طی کنم مادر نمی گذارد که دختر جان این وقت شب خیابان برای پسر ها امن نیست تو کجا میروی؟

   وای دارم الگی غر میزنم از دست این انگشتان بازیگوش که نمی دانم چرا دارند سیاه....!

   نه! نه! شما ببخشیدشان دست خودشان نیست مغز صاحبشان هنوز خیلی مصلحت اندیش نشده، او را تنبیه کنید، اورا..........!

   طفلی انگشت ها چه گناهی کرده اند اگر ذهن صاحبشان هنوز می خواهد به زندگی آن جور که می شود ادعا کرد زنده است ادامه دهد بهتر نیست اصلا اورا......!

   پی نوشت 1: گزارش های فرماندهان ارشد نیروی انتظامی از رشد و ارتقا امنیت اجتماعی حرف می زند پس سراسر کشور هم رشد داشته اند یکی یک تیتر مثبت برایم پیدا کند!


لینک به نوشته  |   
 
  کدام دوست.......     شنبه هفتم مهر 1386-11:2-الهام اسرافیلی  

نمیدانم کدامین دوست..........

 

 

نمی دانم کدام تنهای تنهای این شعر را روی بخش نظرات وبلاگم گذاشته بود:

 

حالا آن سوی این همه جهان
شومینه هاروشن است
رختخوابها گرم
سفره ها لبریز
دستها پر
دلها خوش و
دنیا دنیاست برای خودش

* * *
پس وقت تقسیم جهان
من کجا بودم
که جز این کارتن خیس و
این زمستان زمهریر
چیزی نصیبم نشد ؟
خیابان خیس
مقوا خیس
تخته ها،کبریت ،حلبی
چشمهاو چکنم ها ... خیس،
خواب و خیال شما چطور ؟
حالا خیلی ها
پشت پنجره ایستاده
با پیاله ی گرم چایشان دردست
سرگرم تماشای بارش برف اند.
سرگرم فعل ماضی حرف اند
و هی از سنگسار عدالت
احتمال ازادی آدمی سحن میگویند
من سردم است بی انصاف
من گرسنه ام بی انصاف
من بی پناهم بی انصاف
پس وقت تقسیم جهان من کجا بودم؟
که هیچ کنج دنجی از این همه خانه
قسمت من بیقرار نشد.
پس این حشرات کجا میخوابند
که تا فردا صبح ... باز آفتاب راخواهند دید.
هی زمستان ذ لیل کش ، بی انصاف !
نگاه کن
آن سوی پل...
کلید دار صندوق صدقات
با کا میون سنگین ثروت اش میگذرد
من دارم می میرم
چراغهایی لابی هتل روشن است
صدای استکان ، یخ ، الکل و آواز می آید .
آن سوی دیوارها
وداع منجمد من است
با دنیای دشواری
که هرگز رنگ عدالت را ندیده است
.
***
به من بگو
حشرات کجا می خوابند
که باز فردا صبح
آفتاب را خواهند دید
حقوق بشر، باد، رفراندم، نفت
چپاول ، دروغ، دموکراسی
خواب، خاورمیانه، مرگ
تنهایی، ترس، تروریسم...
دریغ کلمات علیل
این همه بی دلیل
در دهان یاوه چه می گویید؟
من سردم است
من گرسنه ام.

 

     نمیدانم کدام شاعر این کلمات سرشار از زیبایی و نژندی را در کنار هم ردیف کرده است اما همه آنهایی که این کامنت را دریافت کرده بودند برای ساعتی گیج و مبهوت به نوشته فکر کردند!

رفیق من دلم  از این کلام که نمی دانم برای کیست به درد نشست ممنونم از تو که درد را بار دیگر برایم به ارزانی آوردی!

 

دل نوشت 1: سلطان فصل ها پاییز رسیده، من این فصل را بیش از هر فصلی دوست تر می دارم، خوشترین خاطراتم از روزهای اول مدرسه و دانشگاه زاده مهر است و تلخترین خاطره زندگیم هم در این ماه متولد شده!

 

دل نوشت 2: این هفته شب قدری عزیز و شکوه مند فرا می رسد اگر دستی به دعا رفت التماس دعا!

لینک به نوشته  |   
 
  یار دبستانی     یکشنبه یکم مهر 1386-10:39-الهام اسرافیلی  

 

یاران من بیاید آرزو کنیم

 

 

        درود بر فرزندان سرزمین من! درود بر خواهران و برادرانی که این روزها راه می افتند طرف درهای مدرسه تا پس از مدت ها دوری دوباره بر روی نیمکت ها بنشینند و زل بزنند به سبزی رنگ تخته کلاس که یکی از در درآید چیزی بر دانایی شان بیفزاید کلمه ای روی تخته سیاه بنویسد وروی تل انباشته تیوری های محفوظ در ذهنشان دانستن دیگری بنشیدند!

   عزیزان اجازه می دهید من هم کلامی به آن همه محفوظات که دوازده سال ذهنتان را به خودشان اختصاص می دهند چیزی بیفزایم؟ باور کنید حجم بسیار اندکی را اشکال می کند، بسیار اندک! اصلا اگر نخواستید بدهید همه را از ذهنتان جارو کنند تنها زمان خواندن این پست را هزینه می دهید، برای یک دوست 5 دقیقه می ارزد، نه ؟!

ببینم در میان شما کسی هست که بخواهد بداند چند دانش آموز از ابتدای مهر سر کلاس درس حاضر می شوند؟      چندمعلم دوباره میان نیمکت ها قدم بر می دارند و کلمات را برای دیگته بلند بلند می خونند که شما بنویسیدش! این آمار را همه مان می دانیم، اصلا مگر فرقی هم می کند که چند تا باشند، نه ؟

   اما خیلی ها هستند که با صدای زنگ مدرسه ها در اول مهر سر از صف جلوی تریبون مدرسه در نمی آورند تا سرود ملی را یک صدا با دیگران بخوانند، دلشان با صدای زنگ برای پاسخ دادن به سوالات معلم به تپش نمی افتد، شاید بار ها در دل آرزو می کنند که یکی پیدا شود و بار دیگر آنها را در میان نیمکت ها یاد کند و به نام بخواندشان آنها با شادی از جا برخیزند و بگویند حاضر!

   راستش را بگویم دلم می خواهد بدانم برای چند کودک و نو جوان باید آرزو کنم که یک بار دیگر سر کلاس درس نامشان از روی دفتر نمره خوانده شود، تا شاید دفتی و خامه فرش از دستانشان برای مدتی دور شود و جایش را مداد بگیرد، از روی تخت سنگ به روی نیمکت بنشینند و به جای پاییدن گله چشم به تخته بدوزنند، گل دستانشان شسته شود و به جای لمس کردن آجر های خیس کوره پز خانه ها دستشان دوباره به کچ های رنگی بخورد که روی تخت سیاه بنویسند بذها خوب ها!

   کاش مبصر کلاس جلوی اسم همه اینها هزار ضربدر بزند چه عیبی دارد آن وقت؟ حداقل این طور خیالشان راحت است که وجود دارند و کسی در این سرزمین آنها را هم به حساب می آورد که اندک سرانه آموزشی، ورزشی یا پرورشی به آنها تعلق گیرد!

   بیاید یاران من این بار من و شما آرزو کنیم با هم به یک صدا،  که خدایا ما را  شاهد روزی بدار که همه فرزندان سرزمینمان به دور از حسرت نداشتن سر کلاس درس بنشینند و به این مطلب فکر نکنند که هر ساعت از درس خواندن آنها چرخ های خانه را کند می کند و نان سر سفره کم می شود، بیاید با همه از خدا بخواهیم!

 

   دل نوشت:  دل من هم بد جوری هوای نیمکت ها را کرده بعد 7سال دوری این اولین سالی است که دلم می خواهد روی نیمکت های سفت کلاسمان در دبستان قدیمی فردوسی بنشینم!

   یاد یاران:  حالا که فرصتی هست یاد دوست از دست رفته ام زنده یاد الهام کاکاوند را دوباره در سرم مرور میکنم، دست های سردش را سر صف مدرسه راهنمایی شاهد و هیجان بی حدش را وقتی که دستنوشته هایش را برایم می خواند! البته در این سال ها مدیر دبستان فردوسی پوران قزلباش و دبیر عربی همان مدرسه راهنمایی هم ما را ترک کرده اند، کاش می شد فردا در مزار شهدا به دیدارشان بروم!


لینک به نوشته  |