تبليغاتX
اتاقی از آن خود
اتاقی از آن خود
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  وارونگی     شنبه بیست و ششم آبان 1386-14:54-الهام اسرافیلی  

 

نمی شود وارونه کرد

 

 

« بیاید دست از تحریف واقعیت ها بر داریم و آدم ها رابه خواست اعتقادات خودمان مصادره نکنیم!»

     این یک در خواست عاجزان است از تمام پدید آوردندگان آثار فرهنگی همه آنهایی که می نویسند، نقاشی می کنند، عکس می گیرند و فیلم می سازند! حقیقت را نمی شود وارونه جلو داد، حتی اگر سر و ته اش هم بکنیم وارونه نمی شود به کاریکاتور تبدیل می شود این را همین سه شنبه در فیلم به اصطلاح سینمایی نیما همه مان دیدیم چقدر برای آنها که نیما را می شناختند خنده دار بود و خشم آور، تصویری که از نیمای بزرگ، سیمین و جلال ارایه شد!

   آخر ای کارگردان بزرگ، سازنده یی فیلم هایی بزرگتر از فیلم های "هیچکاک" و"استون" ای آخر هنر، چه به سر تاریخ و ادبیات ما می آوری؟! عزیز دل حداقل از بانوی داستان ایران شرم می کردی!

   نیما که گذشت، یعنی نیما نگذشت، از نیما که گذراندند خدا می داند سر شهریار و پری چه می آورند، این سریال با نام شهریار دست پخت شبکه دو است در 22 قسمت به جای جواهری در قصر!

نمی دانم "بهجت آباد خاطره سی" را چگونه در یک سریال خواهند کنجاند یا پری را چگونه به تصویر خواهند کشید اما فکر نمی کنم آن بانوی چادر چاقچوری ربطی به پری داشته باشد

 بوسه های شهریار را برچهره بانویی آرزوهایش شاید مجبور شویم تکذیب کنیم این طور که دوستان هنرمندمان سریال می سازند شاید عشق شهریار را هم در پستوی سریال باید قایم کرد اما...........................

 


لینک به نوشته  |   
 
  پست هزاره     شنبه نوزدهم آبان 1386-9:25-الهام اسرافیلی  

روحمان 100 هزار ساله شد

 

   

 

     امروز که "مردم نو" رفت روی دکه، در کادر اطلاعات روزانه نوشته شده بود: شماره 1000! تولد شماره هزارمت مبارک ثمره عشق های جوان این دیار دوست داشتنی، حرفهایی دارم با توچهار برگی دل نوشت که دوستت دارم و این را همه نیک می دانند:

   یادت هست رفیق، یادت هست آن روز را که از پله های قدیمی ساختمان دفتر بالا آمدم، دلم می تپید، شور می زد، تو 100 شماره بی وجود من زندگی کرده بودی حالا من برای زیستن به تو نیاز داشتم آمده بودم زندگی را بار دیگر تجربه کنم باورم نمی شود از همان روز تمام زندگی من با سطر سطر تو آمیخت و هر زمان که تو کوچکترین رنجی به دل گرفتی اشک از گوشه چشم من ریخت!

   یادت هست دوستی هامان را من ، تو، سمیه میناخانی، گلشید کریمیان، الهه اسرافیلی، زهراهادیلو، زهرا سعادتی، مرتضی الیاسی، مازیار محمدیون، حمید رضا عسگر نژاد٬ رضاشعبانی، محمد رجبی و این آخری ها اکبر نیتی همیشه گوشمان به زنگ بود تا ببینیم استادانمان علیرضا اسکندریون و سعید افشار چه نکته ای  را بهمان یاد آور می شوند تا گامی به جلو برداریم

   چه جشن های کوچک شادی می گرفتیم وقتی تندیس های چشنواره های مختلف برگ تاییدی می شد بر زحمات اساتیدمان و تلاش بچه های مردم!

   می دانی حالا که برای تو می نویسم دست هایم می لرزد، می لرزد که نکند روزی برسد که من باشم و تو دیگر نفس نکشی نه چه می گویم اگر روزی برسد که مردم نباشد .......!

   چرا، چرا، نباشی! مگر جز عشق حرف دیگری در تو نقش بسته است؟! مگر نه  این که عشق زیباترین هدیه خدا به بندگانش است، بگذار تمام دنیا بدانند که اینجا در "مردم نو" همه با عشق می نویسند اینجا از تمام قوانین خشک خالی است و اگر قلمی می چرخد رقص خود را تنها مدیون دلی است که می تپد محکم...... محکم ....محکم ......!

   بچه ها یادتان هست گریه هامان، خنده هامان، با هم بودن هایمان را، یادتان هست شب های دیر وقت کار کردن را، این بار بگذارید من به جای دوست 1000 شماره ایمان "مردم نو" تنها این کلام را به زبان آورم:

 

    «من تنها 1000 شماره ای نشدم روح بچه های مردم با من 100 هزار ساله شد!»

 

 

   دل نوشت : روزگاری در این تحریریه ماهرخ نظری، سروناز شرفی، شبنم طاهری٬ سعید توکلی٬ نسرین اصانلو و خیلی های دیگرکنارمان قلم زدند هر کجا هستند می دانم که امروز خوشحالاند و در حس ما شریک!   


لینک به نوشته  |   
 
  نامه ای برای خدا     شنبه دوازدهم آبان 1386-8:46-الهام اسرافیلی  

نامه ای برای خدا

 

 

 

     عزیزی خواست پست شاد بگذارم و شوخ و شنگ، من هم این نامه را برای خدا نوشتم تا زبان حال من، او و تمام بچه های همراهم باشد:

 

 

خدای عزیز سلام

     اول این نامه قبل از این که حال و احوال کنم یاد نامه ای افتادم که زیر پل خواب ها در فیلم "زیر نور ماه" رضا میر کریمی برای شما نوشتند مثل نامه ای که دخترک و پسرک کو چک گیلک در فیلم "خدا می آید" مجید مجیدی برایتان با انبوهی از گل های وحشی فرستادند و در آن دو دیدم که دست شما به یاریشان آمد این نامه را هم با آن امید می نویسم و می دانم که شما به دیدن ما هم می آید!

   خدای من  امیدوارم هر روز صبح که سلام ما بنده هاتان را می شنوید از لحنش ناراحت نشوید ببخشید که امروز صبح من با اشک به شما سلام دادم مثل دیروز که کفری بودم و اصلا تا ظهر یادم رفت سلام بدهم آخر ترسیده بودم! آدرستان را روی یک تکه از روحم نوشت و گذاشته بودم ته گنجه ی دلم اما نمی دانم چرا دیروز هر چه دنبالش گشتم نتوانستم پیدایش کنم و یک لحظه حس کردم که گم شده ام و از این ترس لجم گرفت و روحم را خواستم به تمامی نابود کنم که خودتان دوباره نشانی را برایم میل کردید و من این باکس ایمیل وجودم را از دیشب هزار بار چک کرده ام و پیغام هاتان را خواندم!

   اگر از احوالات ما بخواهید همه خوبیم حتی اگه مدت ها باشد نتوانسته باشیم راحت و بی دغدغه قلم بچرخانیم همین که اجازه داریم هنوز قلم ها مان را در دست بگیریم شما را شاکریم و می دانیم که همین را هم از دعای خیر همان هایی داریم که برای رسیدنشان به بخشی از حقشان تلاش کردیم!

   می دانم شما جای حق نشسته اید و می دانم این روزها که سخت است می گذرد اما عزیزانی دارم که برایشان همیشه نگرانم این نامه را به سفارش آنها نوشتم که شاد باشد اما همین جا  از شما می خواهم چه من باشم چه نباشم آنها را به پاس دلشان حفظ کنید!

خدا جان خیلی حرف دارم به شما بزنم اما هم را می گذارم برای بعد ، آخر همین یک قطر شادی را هم از دست  می دهیم، اصلا می گذارم برای روزی که دستتان آمد!

زیاده عرضی نیست!

بنده ی کوچکتان الهام

 

 

   دل نوشت : طی هفته ی گذشته گزارش های دوست داشتنی در"مردم نو" نوشتم نه که از نظر حرفه ای زیبا باشند برای خودم دوست داشتنی هستند برای همین در دل نوشت از آنها یاد کردم!

 

   پی نوشت : دوست عزیز و همکار توانمندم "گلشید کریمیان" در جشنواره مطبوعاتی "برای بهتر زیستن" رتبه اول گزارش نویسی را کسب کرد و" الهه اسرافیلی"، "محمد رجبی" و "زهرا هادیلو" به عنوان کاندیدا های این جشنواره از میان 360 اثر ارسالی معرفی شدند! بچه ها متشکریم ......بچه ها متشکریم .........!

  


لینک به نوشته  |   
 
  پست غم زده     شنبه پنجم آبان 1386-16:58-الهام اسرافیلی  

غم زهرای ما

 

 

 

می خواستم برای این هفته یه پست خوب و شاد بنویسم، اما خبری رسید که همه شادی مون رو گرفت! خبر بدی بود، خیلی بد!

از صبح روز شنبه خبری از همکار حوزه پزشکی نداشتیم یکی با همراهش تماس گرفت، آخه سابقه نداره کسی اینجا بی خبر نیاد، سمیه که گوشی رو قطع کرد رو به مایی که داشتم داد و هوار می کردیم گفت:  بچه ها برادر زاده ی 6 ساله زهرا مرحوم شده!

عین شوک بود یه شوک سنگین! راستش هیچ کدوم مون جرات رفتن به مراسم تشیع رو نداشتیم! حس کردم زهرا آلان داره داغون می شه، خدایا صبرشون بده!

آخه من چطوری این خبر رو برا ستون حوادث مون تنظیم کنم که بچه 6 ساله در اثر یه حادثه ساده همه رو غم زده کرد!

سرخاک خیلی دلم برا مادرش سوخت، خیلی آشفته بود! خدا صبرش بده، هم به مادرش، هم به زهرا هادیلو ی عزیز که بی نهایت دوستش داریم٬ تسلیت می گم!

به احترام زهرا برای برادر زاده ی کوچولوش یه دقیقه سکوت می کنیم و آپ کردن وبلاگ رو می ذارم برا یه وقت دیگه!


لینک به نوشته  |