تبليغاتX
اتاقی از آن خود
اتاقی از آن خود
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
       دوشنبه بیست و ششم آذر 1386-22:4-الهام اسرافیلی  
لبیکدل نوشت ۱:الهم لک لبیک

دل نوشت ۲: دلم هوای کتابهای سیمین را کرده، می خواهم بار دیگر با "هستی" به رویای دور بروم در "جزیره سرگردانی" با "ساربان سرگردان" ! من زندگی سیمین و جلال را بسیار مشتاقانه دنبال کرده ام!


لینک به نوشته  |   
 
  یکی مثل خودم     شنبه بیست و چهارم آذر 1386-15:17-الهام اسرافیلی  
یکی مثل خودمببخشید٬ واقعا ببخشید!

این همه مدت به روز نبودم و حالا مثل همین غنچه٬ نه به همین زیبایی اما منجمد شده ام هوای این حوالی ناجوان مردانه سرد شده و زنده بودن برایم از همیشه دشوارتر!

همه می دانیم این غنچه مرده٬ اما بوته هنوز زنده است و به وقت بهار گل می دهد!

برای من دعا کنید!


لینک به نوشته  |   
 
  ردپای برف     دوشنبه دوازدهم آذر 1386-16:26-الهام اسرافیلی  
 

برف سپید 

حالا که دارم این پست را مینویسم٬ بیست و هشتمین ساعتی است که برف بی وقفه می بارد!(زنجان  ۱۶:۳۹ ٬ ۱۲ آذر ۸۶)

دل نوشت: تمام خاطراتم از برف در بخاری که از دهانم خارج می شود جلوی چشمم جا می گیرد٬ رمق و حس نوشتن این روزها از من گریخته است! فقط خبر می نویسم٬ خبر!

 


لینک به نوشته  |   
 
  من هنوز هستم     شنبه سوم آذر 1386-14:40-الهام اسرافیلی  

بلوار

من هنوز هستم

 

 

 

     می دانید خیلی وقت است اینجا از خودم حرفی به میان نیاورده ام از خویشتن خویشی که هر روز ذهنش شلوغ تر می شود اما وقتی برای خود نگاری ندارم!

   برنامه زندگی ام این گونه شده که صبح ها بیایم دفتر روزنامه، کارهای روتینم را انجام دهم، نت گردی کنم و به وبلاگ های دوستانم سر بزنم، داستان های کوتاه تازه را بخوانم، اگر فرصتی دست داد ایده ای را که چند روز است برای داستان کوتاه انتخاب کرده ام بنویسم، داستان را نم نمک بسازم حوالی 6 عصر راه بیفتم طرف خانه، در خانه هم باید خواند، خواند و فقط خواند!

    البته موضوع بسیار مهمی هم برای تصمیم گیری دارم که تمام فضا های آزاد ذهنم اصلا همه ی سوراخ سمبه های آن پر شده از این فکر،  از این هجوم سبزی که مرا دارد به تمامی درخود می بلعد و دست وپا زدن ها هم باعث نمی شود که فرو نروم آخر این غرق شدن برایم خوشایند است!

   این روز ها حس می کنم دارم به تمامی در این سبزی غرق می شوم و ریه هایم هم به جای هوا از این حجم سیال سبز پر می شود!

   یاد جلسات خود فاش سازی کلاس های مبانی ارتباط جمعی می افتم دلم دارد می ترکد از انبوه حرف هایی که ناگفته مانده !

   هوس کرده ام یک روز با محبوبه، دلفین، ماه طلا ، مریم ،باران،دوده، سمیه، فاطمه، نسرین، شهلا و خیلی از دوستان دیگر مجازیم که تا به حال ندیدمشان با هم زیر یک سقف بنشینیم حرف بزنیم و به رسم سن و سالمان لودگی کنیم و ساعت ها از ته دل بخندیم چقدر دلم برای یک شادی بی بهانه تنگ شده، دل دوستانم هم مثل من گرفته این را می شود از تک تک جمله هاشان فهمید که می خواهند برای لحظاتی از یاد ببرند در چه وضعیتی به سر می بریم !

 

   دل نوشت 1: دلم می خواهد روی جدول های بلوار بلند بیجار قدم بزنم به یاد روزهای خوش دانشجو بودن در شهری دور با بچه های هم خوابگاهی و با هم تا انتهای بلوار زیر باران برگ های پاییزی ترانه های هایده را زمزمه کنیم!

 

   دل نوشت 2: عجییب که همه دنیایم بوی باران می دهد ........که اصفهانی با صدای بلند بخواند....... ای که بوی باران شکفته در هوایت.......یاد از آن بهاران که شد خزان به پایت........شد خزان به پایت بهار باور من.......!

لینک به نوشته  |