
من هنوز هستم
می دانید خیلی وقت است اینجا از خودم حرفی به میان نیاورده ام از خویشتن خویشی که هر روز ذهنش شلوغ تر می شود اما وقتی برای خود نگاری ندارم!
برنامه زندگی ام این گونه شده که صبح ها بیایم دفتر روزنامه، کارهای روتینم را انجام دهم، نت گردی کنم و به وبلاگ های دوستانم سر بزنم، داستان های کوتاه تازه را بخوانم، اگر فرصتی دست داد ایده ای را که چند روز است برای داستان کوتاه انتخاب کرده ام بنویسم، داستان را نم نمک بسازم حوالی 6 عصر راه بیفتم طرف خانه، در خانه هم باید خواند، خواند و فقط خواند!
البته موضوع بسیار مهمی هم برای تصمیم گیری دارم که تمام فضا های آزاد ذهنم اصلا همه ی سوراخ سمبه های آن پر شده از این فکر، از این هجوم سبزی که مرا دارد به تمامی درخود می بلعد و دست وپا زدن ها هم باعث نمی شود که فرو نروم آخر این غرق شدن برایم خوشایند است!
این روز ها حس می کنم دارم به تمامی در این سبزی غرق می شوم و ریه هایم هم به جای هوا از این حجم سیال سبز پر می شود!
یاد جلسات خود فاش سازی کلاس های مبانی ارتباط جمعی می افتم دلم دارد می ترکد از انبوه حرف هایی که ناگفته مانده !
هوس کرده ام یک روز با محبوبه، دلفین، ماه طلا ، مریم ،باران،دوده، سمیه، فاطمه، نسرین، شهلا و خیلی از دوستان دیگر مجازیم که تا به حال ندیدمشان با هم زیر یک سقف بنشینیم حرف بزنیم و به رسم سن و سالمان لودگی کنیم و ساعت ها از ته دل بخندیم چقدر دلم برای یک شادی بی بهانه تنگ شده، دل دوستانم هم مثل من گرفته این را می شود از تک تک جمله هاشان فهمید که می خواهند برای لحظاتی از یاد ببرند در چه وضعیتی به سر می بریم !
دل نوشت 1: دلم می خواهد روی جدول های بلوار بلند بیجار قدم بزنم به یاد روزهای خوش دانشجو بودن در شهری دور با بچه های هم خوابگاهی و با هم تا انتهای بلوار زیر باران برگ های پاییزی ترانه های هایده را زمزمه کنیم!
دل نوشت 2: عجییب که همه دنیایم بوی باران می دهد ........که اصفهانی با صدای بلند بخواند....... ای که بوی باران شکفته در هوایت.......یاد از آن بهاران که شد خزان به پایت........شد خزان به پایت بهار باور من.......!