دلم این روزها دریا می خواهد دریایی با یک ساحل بلند و آزاد که هیچ ویلایی٬ هیچ حصار و کارخانه ای من را از دریا نگیرد.
هیچ کس حرفم را باور نمی کند که این روز ها هوا عجیب عطر بهار را حتی با این سرما می پراکند ومن مثل همیشه تشنه ی بهارم !
تصور کنید یک شب بهاری را که در طول همان ساحل اول قدم میزنم و صدای هادی(همسرم) آرام و زمزمه وار شنیده می شود٬ که سر بر می گرداند و می پرسد غزل آخری را که برایت گفتم ازبری و من تازه یادم می افتد که مسحور او ٬شعرش و دریا توی ماه قدم زده ام خارج از جو حافطه ام کار نمی کند.
لحظه ها آنقدر تند می گذرد که نمی توانم در سرعت٬ خودم را با آن ها تنظیم کنم!

اگر دوستان این وبلاگ به خاطر داشته باشند "اتاق..." در روزهای شنبه نو می شد از هفته ی آینده روال همان است!